تبليغاتX
حَسَرات


حَسَرات

با سرعت از پله ها بالا می آیم. کلید را در قفل می چرخانم. باز نمی شود.کلید بعدی را با فشار توی قفل فرو می برم و می چرخانم.عرق از پشتم سرازیر می شود.کیفم را می گذارم زمین و دو دستی کلید را در قفل می چرخانم.چه مرگش شده؟ قلبم آمده توی دهانم و تالاپ تالاپ می زند .به هن هن می افتم.کمی عقب می روم و قفل را نگاه می کنم.

سهند گفت: تا می تونی خودتو خالی کن...نریز توی خودت...غم باد می گیری می ترکی...

پای راستم را بالا می آورم و با همه ی توانم می کوبم به قفل.صدای بلندی توی راهرو می پیچد.کلید می شکند . واحد روبرویی در را باز می کند و چپ چپ نگاهم می کند.

شماره ی طبقات آسانسور را نگاه می کنم.شماره ی طبقه ی ما روشن است.لحظه ای نمی کشد که در آسانسور باز می شود و آن چشمها...

توی کمد لباسها نشسته ام روی چمدان ماه عسلمان.عروسک کودکی ام را در آغوش گرفته ام و موهایش را نوازش می کنم و آن چشمها...

سهند در کمد را بست و گفت:مهم نیست ...چیزی که مهمه اینه که حقیقتو بهم گفتی.تو پاکی ...بقیه ش دیگه مهم نیست..."بی پرده "می گم بیشترعاشقت شدم.

درتاریکی و سکوت لباسهای سهند نشسته ام و به نور باریکی خیره می شوم که روی چشمهای بسته ی عروسکم خط انداخته.

صدای سرایدار را می شنوم که بلند اعلام می کند:خانوم قفل درو درست کردم.این آقا هم می خواد عذرخواهی کنه که شما رو ترسونده...خانوم...خانوم...

                                                                  ابدیت نگاه

                                                             تهران. بهار1391

                                   

 

                           

 

 

نوشته شده توسط فاطمه | |

- سایه های بی حضور تو دال های بی مدلول ذهن سیال من شده اند.زیر این درختهای تازه بالغ ،هجوم دو چندان سایه های تکه تکه شده را روی پوست سرم حس می کنم.بوی سبز و چسبناکی، زمینه ی خالی از حضور را حجم می دهد ولحظات تجریدی یادهای خاکستری ، زیر هجوم سایه ها به سختی روی دکمه های این لپ تاپ لعنتی کش می آیند.آیا یادها مصداق سایه های تکه تکه شده اند؟ آنطرف آتش دست ساز و اینطرف آتش درون.یک چادر خالی ،من و سایه ها.کسی انگار فریاد زد:بزن... ناخودآگاه می زنم:

آی با کلاه ... ه گِرد...

-کسی فریاد زد: بزن !دو سبزه بلند انتخاب کردم و گره زدم.تو آمدی و یک کاسه ی کوچک آش به دستم دادی .لبخند زدی و نگاهم کردی.کاسه ی آش خیلی داغ بود.دلم سوخت.دفترچه ی کوچکم را از جیب کُتم در آوردم و نوشتم:آی باکلاه ...ه گِرد...

-هوا قرمز بود.بوی برف می آمد.جاده به پیشواز زمستان،صورت خود را جلا داده بود.گرمای کف دستت برای پوست دستم لالایی می خواند.چراغهایی که از روبرو می دویدند نور سفید داشتند.لالایی گرمای دستت روی پوست دستم ماسید و بعد انگار کسی فریاد زد:بزن ...

-حرکت خیس نی نی چشمانت ،دستم را به مهمانی دستت وعده می داد.در آن سرما و سرخی هوا انگار کسی فریاد زد:بزن...من ترمز زدم .جاده صیقلی بود.هوا قرمز بود.بوی برف می آمد.دفترچه ی کوچکم بیرون افتاد...آی با کلاه...ه گرد...

 

                                                        سایه ی آه


                                              

نوشته شده توسط فاطمه | |

من گرفتار سنگینی آن سکوتی هستم که قبل از هر فریادی لازم است...


تا حضوری دوباره


بهارتان سبز


              

نوشته شده توسط فاطمه |

-دارم می رم بیرون.

-کجا می ری ؟

-وقت دندون پزشک دارم.

-منم میام.باید باهات حرف بزنم.کار مهمی دارم.

-باشه فقط زود باش. من تا نیم ساعت دیگه توی میدون منتظرتم.

ریمل مکس فاکتور واترپروف  مژه هایم را پرپشت تر نشان می دهد.گوشه های رو به بیرون را بیشتر می زنم .آنقدر که وقتی پلک می زنم شبیه مژه های دوست دخترهمان گربه ی معروف،" تام" می شود.وَنجلیز را خاموش می کنم .زنگ اس ام اس را سایلنت می کنم و گوشی را می گیرم توی دستم.تمام آسانسور را با بوی عطر خودم پُر می کنم.روی هوا راه می روم.ابرها جلوی پاهایم گردن کج می کنند.زیبایی تمام وجودم را به خلسه می برد.هزار بار در خودم می چرخم و می رقصم.گوشی توی دستم می لرزد:کجایی؟انگشتم می لرزد روی دکمه ها:دااارم میام.نزدیکم.مثل نَفَس...دوباره می فرستد:ای جوون...

یکی از دستهایش را توی جیبش برده و گوشی را توی دست دیگرش گرفته.همان کاپشن سبز تیره .همان جین طوسی با تیمبرلَندهای مشکی.چشمهای قهوه ای و موهای جو گندمی. نمی دانم قدمهایم را با چه فاصله ای از هم بر می دارم که فاصله ها اینقدر زود کوتاه می شوند. می بیندم .مثل همیشه نگاهش را می دوزد به عمیق ترین لایه های قرنیه ام.بعد تصویر آن خطوط آتشین منعکس می شود روی تاریک خانه ی جانم و دستم را هدایت می کند. میان انگشتهای مردانه اش ذوب می شوم.

-دیر که نکردم؟

-فدای تو بشم من .انتظار تو برام لایک اِ پیس آف کیکه.

-سردته ؟رنگت خیلی پریده.

-بریم تو راه برات می گم.این گوشیو گرفتم باهاش اس بدم به اون مرتیکه.می خوام به این زن احمق ثابت کنم یه طویله خره.

-مگه نگفتم اینکارو نکن.چرا وارد حریمش می شی؟کار درستی نیست.خوشت میاد یکی تو رو چک کنه؟...

-بس کن جون مادرت نصیحتم نکن.خرابتر از اونم که حرفات آرومم کنه.مُچشو گرفتم.شناختمش.گوشیشو به بهانه ی آپ دیت کردن گرفتم .نمی دونست تمام اس هاش بطوراتوماتیک، بَک آپ میشه توی دِرَفت.بیا نگاه کن سیصد و چهارده تا توی یه شب اس دادن به هم .سالهاست یه دونه از این جمله ها رو به من نگفته.طرف دوست پسر پونزده سال پیششه.توی فیس بوک پیداش کرده .اونقدر خرابشه که حاضره باهاش بخوابه.اونوقت شبا منو که می بینه پشتشو می کنه بهم.نون منو می خوره واسه یکی دیگه غش و ضعف می کنه.

-می شه یه سوال بپرسم؟

-نه نمیشه.می دونم چی می خوای بگی ضد حال.چند بار بگم رابطه ی منو تو فرق می کنه؟منو تو حد خودمونو می دونیم . ولش کن گورباباش.یه سیگار بده ببینم...نه همونو بده که طعم لبای خودتو می ده ...

                                                               دودوییِ تلخ        

                                            

نوشته شده توسط فاطمه | |

غروب رشته رشته شده است.نوارهای قرمز و نارنجی دورتا دور خانه های سفت و سیمانی ،نرم نرمک به هم می رسند.ستاره ها پشت انبوهی از مه و دود، دل توی دلشان نیست.روز از آمدنش انگار پشیمان شده.مثل همه ی غروبهای دیگر دلتنگ می شوم.

می دانم که سایه ها تنهایم نخواهند گذاشت.

تو می روی.همین جا نشسته ام و رفتنت را نگاه می کنم.در را پشت سرت می کوبی و حتی نگاهم نمی کنی.پاهایم  را بغل می کنم .سرم را می گذارم روی زانوهایم که حالا جای شانه های تو را برایم پُر کرده اند.شانه هایی که قبل از"او"مال من بود.

 از کی اتاق تاریک شد؟

پاهایم را دراز می کنم.یک تکه از بشقابی که پرت کردی به طرفم، پایم را می بُرَد.دست می کشم روی بریدگی .انگشتهایم را قرمز می کنم ومی کشم روی لبهایم .انگشت اشاره ام را می گذارم روی سینه ام و از روی تاپ سفیدم دورش را خط قرمز می کشم.

 تاریکی بهانه است.

 برق چشمهای آنیموس وخط های قرمز...

 

 

پ.ن1: آنیما ویژگی زنانه ی مرد و آنیموس ویژگی مردانه ی زن است.

پ.ن2:دالسینی یکی از وجوه آنیموس واز قهرمانان اسطوره ای است.

 

 

 

 


برچسب‌ها: دالسینی, آنیما, آنیموس, سایه
نوشته شده توسط فاطمه | |

حالا ایستاده ام این گوشه و دارم سعی می کنم به تو فکر کنم.فکر می کنم .پس شاید هنوز اندکی از آن صفر و یکهای باقی مانده بتوانند پالسها را به تو بفرستند.پالسهایی از صفرو یک.صفر و یکهایی با پالسهای تو.

کنار این عابر بانک لعنتی ایستاده ام و به دستهای آن پیرمرد نگاه می کنم که جلویم ایستاده .انگار دارد ارتفاع سیاه چاله ی جدید هاوکینگ را تخمین می زند.انگشت اشاره اش را روبروی صفحه کلید گرفته و دارد دو دو تا چهارتا می کند.نمی داند چطور می تواند پول نفتش را از حسابش بردارد و ببرد سرسفره اش.دو قدم با او فاصله دارم.احساس می کنم آمپر چسبانده .بر می گردد و نگاهم می کند:دخترم اینو چیکارش کنم؟

کلاه شاپوی نیمداری که روی سرش گذاشته با کت و شلوار کهنه اش هماهنگی نوستالژیکی دارد.گوشهایش پر از موست.اینهم یک نمونه ی بارز دیگر بر تایید نظریه ی افزایش موهای گوش مردها با افزایش سن آنها.

به مامان گفتم :چرا موهای گوش آقاجون اینقدر زیاده؟لبش را گزید و چپ چپ نگاهم کرد.دوباره تکرار کردم:چقدر زیاده .چه جوری می شنوه؟گفت:مازار!تو به موهای گوش این پیرمرد چیکار داری؟

ای لعنت به من .هنوز هم بعد از اینهمه سال نتوانستم ذهنم را از رفتن به مقولات بی ربط نگه دارم.

خداییش چه ربطی داشت آخه این فلاش بک؟

گفتم:پدرجان رمزتون چیه؟یک تکه کاغذ کوچک و عرق کرده توی دستش بود.داد به دستم و گفت:خیر ببینی دخترم.

خیر ببینی دخترم.

پیرشی دخترم.

بخش اورولوژی، زن جماعت را راه نمی دهند.با مصیبت اجازه ی رییس بیمارستان را گرفتم.گفتم :پدر بزرگم تنهاست.همراه نداره.اجازه بدین بمونم.توی اتاق چهار تا تخت بود.اولش غرغر کردند که: دختر جوونی مثل این نباید اینجا باشه.خب بیچاره ها حق داشتند.همه شان عمل بازپروستات کرده بودند و باید استرپ تیس می کردند. اما وقتی نصفه شب شد وهمه ناله هایشان بلند شد "خیر ببینی دخترم "بود که برای انجام دادن کارهایشان  نثارم می کردند.خیر ببینی دخترم...پیر شی دخترم . .به قول آقاجون: الخیرُ فی ماوقع .همین ماندن من باعث شد بالاخره فرق بین پروستات و ترموستات را بفهمم.

رمز را می زنم.می پرسم :پدر جان چقدر می خوای برداشت کنی؟جواب می دهد:هرچقدر هست.همه شو می خوام.چشمم آب آورده.دو روز دیگه وقت عملمه...

موجودی را نگاه می کنم.هزار و سیصد و پنجاه تومان .نمی دانم چه بگویم.کارت را بیرون می کشم .سعی می کنم نگاهش نکنم.مثل همان روزیکه سعی کردم به چشمهایت نگاه نکنم .همان روزیکه نرفته برگشتی.ساعت هنوز ده نشده بود.لبهایت خشک شده ونگاهت بی فروغ و خالی بود.گفتی قراردادت را تمدید نکرده اند.گفتی تعدیل نیرو...نگاهت نکردم.

گفتم پدرجان:هنوز نریختن به حسابتون و قدمهایم را بلند و بلندتر برداشتم.

دارم مثل برق از پالسهایی که برایت فرستاده ام می گریزم.

 

نوشته شده توسط فاطمه | |

پاک شده اند.همه یک جا پاک شده اند.یک چیزی آن توها ،آنجا که دست هیچ بنی بشری به آن نمی رسد ،دارد سرد می شود.مثل یک تکه یخ در مجاورت آتش ،ذوب میشود و فرو می ریزد.

دفتر بزرگ بود.خیلی بزرگ.انگشتش را گذاشت روی یک صفحه و گفت :اینجا.امضا کردم.به پایین صفحه اشاره کرد وگفت اینجا.امضا کردم.کم کم خوشم آمد.هربار که امضا می کردم از دفعه ی قبل قشنگ تر می شد.ژست دستم و لاک ناخنهایم آنقدر زیبا بود که آرزو می کردم امضاها هرگز تمام نشوند.ورق زد و گفت:اینجا.این یکی را با دقت بیشتری امضا کردم.مثل همانهایی که سر کلاس جبر،روی حاشیه ی کتابم می کردم. آره این یکی قشنگ تر از بقیه شد.

چیکار می کنی؟بله؟اجازه خانوم ما؟بله با توام.چیکار داشتی می کردی؟اجازه خانوم هیچ چی .حواست کجاس؟پرسیدم آرک ِتانژانت ِکتانژانت ِسینوس ِصدو هشتاد چقدر میشه؟اجازه خانوم...اجازه...بشین. فردا به پدرت بگو بیاد مدرسه.

سردم شد.

نمی دانم اصلاً چند تا بودند .صد تا .دویست تا.دوباره ورق زد و گفت اینجا.امضا کردم.دفتر بزرگ بود.پاهایم یخ زده بودند.دفتر را بست و گفت:مبارک است انشاله.

                                                                 ...

گفتم :نمی خوام درس بخونم.می خوام برم .اینجا موندن بی فایده اس.گفت برو سربازی .برات زن می گیرم. مادرت دق می کنه اگه تو بری. حالا تو یه بار ببینش .ضرر نمی کنی.به خدا اصلاً من زن نمی خواستم.اصلاً نمی دونستم ازدواج چیه.روزیکه قرار بود برم عروس رو از آرایشگاه بیارم یک ساعت قبلش با دوست دخترم قرار داشتم.نفهمیدم چطور شد.چشم باز کردم دیدم توی خونه ی خودم هستم.تا مدتها زیر دوش آب گریه می کردم.

                                                                ...

گفتم :اینا چی بود من امضا کردم؟گفت:یعنی تعهد.گفتم: چقدزیاد.خندید و دستم را فشار داد توی دستش.

حالا دیگرحرفش را هم نمی شود زد.تمام شد.

نه تموم نشده.کی اینو گفته؟چرا من می تونم ولی تو نمی تونی؟خدا ،خدای محبته.اگه تو بخوای دوباره شروعش می کنیم.

پاک شده اند.همه یکجا.انگار از ابتدا هم نبودند.

چرا بودن. اما حالا طور دیگه ای هستن.فقط نگاشون کن.لحظه ها رو نگاه کن.حالا تازه می شه انتخاب کرد.نترس.تردید نکن.دستتو بده.تو تازه مثل یه شراب کهنه شدی .اونایی که هستن ظاهری ان یا باطنی؟کی می دونه؟هیچ کس نمی فهمه.هیچ لطمه ای به کسی زده نمیشه.تو زندگی خودتو داری ومنم زندگی خودمو.به هم انرژی می دیم.از هم انرژی می گیریم.زندگی تازه میشه.جاری می شه.

سردم می شود.لحظه ها دور می شوند.رد پایشان می ماند.

تو زیادفکر می کنی.احساس می کنم دچار وسواس فکری شدی.من بهت تضمین می دم.نه من اون پسر بچه ام و نه تو اون دختر بچه ی محصل.

چشمهایم را می بندم و سه بار می گویم "یا حفیظ"!

آره بگو.یادته مراسم عشای ربانی رو؟متی ،مرقس و لوقا چطور به قربانگاه یوحنا رفتند؟

یا حفیظ

لحظه ها رو نگاه کن.تا تداعیشون نکنی ولت نمی کنن.بده دستتو.اینجا تنها قربانگاهیه که می تونی "لیبیدو" رو قربانی کنی.اونوقت تازه میشی.تازه میشیم.همه چی حاضره .هم شراب داریم هم قربانی.توتم برای توتم.

یا حفیظ

نگام کن.اگه اون نمی خواست هرگز چنین اتفاقی نمی افتاد.پس به خواست اون احترام بزار.

یک چیزی پاک شده.ذوب شده.آن توها.آنجا که دست هیچ بنی بشری به آن نمی رسد.مثل یک تکه یخ ،در مجاورت آتش.

                   تسلیم یا طغیان

                      تهران

                          زمستان1390 


من سعی می کنم رازی را که تا کنون به کسی نگفته ام فاش کنم.از تو می خواهم که زندگی ام را دردستهایت بگیری و بگویی آیا تا ابد محکومم در کسانیکه دوستشان دارم نفرت برانگیزم؟

امواج.

ویرجینیا وولف

عرض ادب واحترام به محمد طالبی عزیز .

اگرچه نویسنده بعد از پایان کارش ،باید قلم را زمین بگذارد،دهان را ببندد و فقط به نظرات گوش دهد.اما از آنجاییکه دوستان عزیزم طی کامنتهای ارسالی زیادی که برایم داشتند ودرخواستهای مکررایشان مبنی بر شرح و تفسیرارجاعات فرامتنی با پوزش از محضر اساتید ،بزرگان و دوستان نویسنده ام سکوت را شکسته و شرح مختصری بر تعابیر و المانهای کاربردی متن خواهم نوشت.باشد که مقبول افتد.

ایهام ظریف و کاربردی قربانی و قربانگاه ،فقط در دو داستان از داستانهای من بکار رفته .در داستان اخیرکه سعی بر رعایت خصوصیات پست مدرنی شده است،مساله ی قربانی و توتم، تنها درونمایه ی داستان است که نهایتاً به آن اشاره شده.

توتم چیست؟توتم معمولا یک حیوان،گیاه یا پدیده ی طبیعی همچون باران یا آب است که اعضای یک قبیله ، آنرا روح محافظ یا سروش غیبی خود می دانند وو ظیفه ی مقدس آنهاست که توتم را نکشند،تخریب نکنند و خوراک خود قرار ندهند.فروید در مقاله ی تابو ودوسوگرایی هیجانی می گوید:

...اما بطور قطع،یک چیز همراه با تداوم تابو باقی مانده است و آن اینست که میل اولیه ی انجام کارمنع شده باید هنوز در قبیله وجود داشته باشد.بدین معنا که فرد مایل است آنچه را که ممنوع شده است انجام دهد...

لحظه ها رو نگاه کن.تا تداعیشون نکنی ولت نمی کنن.بده دستتو.اینجا تنها قربانگاهیه که می تونی "لیبیدو" رو قربانی کنی.اونوقت تازه میشی.تازه میشیم.همه چی حاضره .هم شراب داریم هم قربانی.توتم برای توتم...

مرد و زن که هردو متاهلند ،با تداعی گذشته ها به نقطه ای می رسند که درآنجا حس مشترک ( لیبیدوی مد نظر فروید ونه یونگ)آنها را بهم پیوند می زند.پیوندی نانوشته برای تداوم پیوندی مرقوم و محتوم.پیوند مرقوم، قربانی پیوند نانوشته و پیوند نانوشته منبعی برای دریافت انرژی و تزریق آن به پیوند مرقوم.

و لزوم بیان این جمله:

تو زندگی خودتو داری ومنم زندگی خودمو.به هم انرژی می دیم.از هم انرژی می گیریم.زندگی تازه می شه.جاری می شه.

بنابراین ،این حقیقت که قدیمی ترین و مهم ترین تابوها ،به دوقانون بنیادین توتمیسم (نکشتن حیوان توتم و اجتناب از نزدیکی جنسی )مربوط است ،نشان می دهد که این دو از قدیمی ترین و نیرومند ترین امیال انسانی هستند که در ممنوعیت های وسواسی افراد روان آزرده و دیندار به چشم می خورند.(توتم و تابو.فروید)

ذکر مراسم عشای ربانی و برتری انجیل یوحنا بر سه انجیل دیگر نیز صرفاً برای نشان دادن تقابل اخیر مسیحیت و اسلام از موضع سادگی و بی پیرایگی در دنیای پست مدرن است.

پرسش:

چرا راوی عوض شد؟

پاسخ:

ساختار داستانهای پست مدرن تکه های بریده ای از وقایع متعدد یا واقعه واحد از نگاه متفاوت می باشد که در پایان ، خود خواننده یا تاثیرات استعاری میتواند آنها را به ترتیبی سرهم بندی کند. در این ساختار افراط های نشانه ای یا افراط های توصیفی و اساسا افراط نقش مهمی دارند...

تکرار "یا حفیظ" برای نشان دادن کشمکش مداوم ،میان بُن(خواسته های غریزی)،من و فرامن(حد واسط من و بُن).

جدای از تکنیک سیال ذهن در این داستان که غالباً به قول "ساموئل تیلور کولریج" فراخوانی و تداعی یادها و مجاورت با آنهاست سعی بر این بوده که تکنیک حذف،کلی گویی و زمان بندی هم رعایت شود.

داستان پست مدرن ،نظامی از انواع دال هاست و نه ساختاری از مدلول ها!

در پایان ذکر چند ویژگی از ویژگیهای کلی داستان پست مدرن را ضروری می دانم:

۱.از وسط شروع می شود و نه از آغاز – در واقع از مدخل های متعددی که هیچ کدام با قطعیت مدخل اصلی نیست.

۲.زمان حال قطعه قطعه و ظاهراً بی ربط است.

یا باید زمان را برگرداند به اول یا باید اتفاق دیگری بیفتد که خواننده انتظار ندارد.

۳.مدور است و مقدمه ندارد که پایان واحد داشته باشد ( آخر داستان باز است ) در طول زمان حرکتی نیست که پایان مشخصی در انتظارش باشد.

۴.در هر لحظه باید بتوان به اول داستان بازگشت.

۵.اتفاقات یکدیگر را دنبال نمی کنند، هر چند که ممکن است مخاطب در ذهنش ساختاری به آن نسبت دهد..

۶.هر قطعه به طرف قطعه بعدی که عملکرد دیگری در زمان است حرکت می کند. مکان نیز قطعه قبلی را کاملا نفی می کند، در نتیجه استمرار وجود ندارد..

۷.تکرار وجود دارد. تکرارها انگاره های دو قلوی همدیگرند- همزاد یکدیگرند- نه عین هم.

۸.حداقل کلمه و جمله به کار میرود( مینیمالیسم).

۹.گرایش در به هم ریختگی داستان ( شکل- ساختار- زبان)

۱۰.کنار گذاشتن قواعد مرسوم در داستان نویسی- البته مبتنی بر منطق درونی.

۱۱.هر موضوعی را می توان به داستان وارد کرد، از بحثهای فلسفی و اجتماعی گرفته تا گزارشها و مقالات فنی و سیاسی پس داستان پست مدرن مونتاژ داستان ،مقاله،طنزو... است.(متن در متن)

۱۲.شکستن خط داستان و معلق گذاشتن آن (با استفاده از این فرصت به بحث های دیگر می پردازد-حتی در باره فرم داستان صحبت می شود)

۱۳.نظام چند صدایی یا چند روایتی- روایت ها به موازات هم پیش می روند و همدیگر را قطع می کنند و به هم می پیوندند.

 

نوشته شده توسط فاطمه | |

باز درمی زند.انگار تا صبح پشت در بوده.درکشویی و شیشه ای را هی می زند و می زند.شیشه ی مشبک ترک می خورد.بیدار می شوم و فریاد میزنم:از جون من چی می خوای؟رعشه افتاده به بدنم.سرم منگ شده.دستهایم بی وقفه می لرزند.سایه ی سیاهش به شیشه چسبیده و مدام به در می کوبد.

بیا بیرون کاریت ندارم.فقط می خوام باهات حرف بزنم.به خدا دوسِت دارم.تو تنها کسی هستی که توی زندگیم ازش خوشم اومده.بیا بیرون .دوسِت دارم به خدا.دوسِت دارم.

می لزرم .اگر در را بشکند و بیاید توی خانه؟اگر گلویم را بگیرد و فشار دهد.اصلاً قبل از اینکه خفه ام کند بوی تنش ،راه تنفسم را بند می آورد.حتماً لبهایش خشک شده و پوسته داده.شاید عینک ته استکانی اش را برداشته و چشمهای از حدقه در آمده اش دودو می زنند.

بیا بیرون.دِ مگه کری؟بیا بیرون می دونم تنهایی .الآن در رو می شکونم ها.بیا دیگه.کاریت ندارم.فقط می خوام باهات حرف بزنم.

برای چند لحظه ساکت می شود.درونم را به چالش کشیده.برونم فضای یاس آلودی را تجربه می کند که تمام نقاط اتکایش را از دست داده .مفهومی که از زندگی برایم به تصویر می کشد همان لایه های رسوب کرده ی وجودم است.همانها که هر وقت تا نزدیک دیافراگمم می رسند ،ترس و تردید را با هم به جانم می اندازند. پشتش را به شیشه تکیه داده و با مشت به شیشه ی ترک خورده می کوبد.حالا دیگر شجاعتم به مثانه ام رسیده.این رسوبِ شجاعت را از پدرم به ارث برده ام.

توجه توجه!علامتی که هم اکنون می شنوید،اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که...نترس دخترم.نترس عسلم.بیا بغل بابا.الآن میریم توی زیر زمین.اونجا دیگه صدا نمی یاد.چند لحظه وایسا برم دسشویی، بیام ببرمت.نترسی ها.

در رو واز کن.به خدا دوسِت دارم.بزار از محبتت منم یه جرعه بچشم.من چه محبتی می تونم به تو بکنم؟بسه دیگه نزن شیشه رو شکوندی.بزار بیام تو باهات حرف بزنم.همونطوری که با شوهرت حرف میزنی با منم بزن.همونطوری که با دوستت حرف میزنی ...چی می خوای بگی؟هر چی می خوای بگی از همون جا بگو.از من می ترسی؟آره.آره؟ای ترسو.ای بدبخت.آخه الاغ ،من دوسِت دارم.تو مریضی .من چطوری میتونم با تو دوستی کنم؟اگه بازم در بزنی زنگ میزنم به صدو ده.آره بزن.بزن تا بیان .بزدل .ترسو.

گوشی تلفن را بر می دارم.شماره را می گیرم.آدرس را می دهم و فریاد میزنم :تو رو خدا سریعتر بیاین.شیشه را شکست و دستش را داخل کرد.با انگشتهایش کلید را می چرخاند .سردم می شود.فک و چانه ام از مغزم فرمان نمی برند.پتو را بر می دارم و می پیچم دور خودم.یک گوشه چمباتمه میزنم و بی اراده چشم می دوزم به دستهایش.انگشتهای صاف و کشیده اش کلید را در قفل می چرخانند.

من نمی خواستم اینجوری بشه.هزار بار بهت گفتم با منم مثل اون دوستت رفتار کن.مثل شوهرت. اونروزیکه با شوهرت از پله ها بالا می رفتین یادته؟همون روز که من از پایین صدات کردم و شوهرت بهت گفت:عزیزم .تو نگام کردی و پرسیدی:چیکار داری؟من اصلاً یادم رفت چی می خواستم بهت بگم.عزیزم...عزیزم...خوش به حالت.تا حالا هیچکس به من نگفته عزیزم.حتماً موقعی که باهاش می خوابی هزار بار بهت می گه عزیزم...عزیزم یه لب بده...عزیزم اونوری شو...عزیزم اینوری شو...آخ ...عزیزم...عزیزم...

حالا دیگر در را باز کرده و آمده توی اتاق.چند قدم بیشتر با من فاصله ندارد.پتو را می کشم روی سرم .زانوهایم را بغل می کنم و می لرزم.رسوب شجاعتم ،پتو و فرش را خیس کرده.صدای ماشین پلیس را می شنوم.دستشان را گذاشته اند روی زنگ .حتماً زنگ طبقه ی بالا را هم می زنند.الآن آقای سرلک ،عینکش را از روی پاتختی بر می دارد.دمپایی هایش را می پوشد وبا خونسردی، آیفون را نگاه می کند .در را باز می کند.صدای پاهایی که از پله ها بالا می آیند به اوج می رسد.

خانوم چیکار داری می کنی؟بیا بیرون.شیشه رو چرا شیکستی؟

خفه شید.برید بیرون.کی به شما تاپاله ها گفته وارد حریم خصوصی دیگران بشید.هی الاغ ،با کفش نیا.اینجا نماز می خونن.تورو سننه دوستمه. با شوهرش هر شب، برنامه دارن وبعدشم میرن نماز می خونن.خودش خیلی توداره.من از خاموش و روشن شدن چراغشون می فهمم.دستتو بکش آشغال.آی کتفم.به شوهرش گفتم به منم محبت کن.مگه تو مسلمون نیستی؟مگه نماز نمی خونی؟حق همسایگی رو به جا بیار.از ترس این زنیکه، جرات نکرد.چادرمو کشیدی از سرم.چیه ؟نکنه توام مورچه داری؟آی دستم.دستمو ول کن. خودم برات لخت میشم.بیا .فقط یه شرط داره .یه بار بهم بگوعزیزم.بگو دیگه.تو رو خدا.جون بچه ات بگو.آی ولم کن.دستم شیکس.نه .آمپول نه.خودم میام.مثل اوندفه چند روز خوابم می بره ،اونوقت شوهرم میره زن می گیره.تو رو خدا آمپول نزن.آی سرم.آی نامردا.

 

                                                          فقط یک جرعه

                                                         تهران

                                                         پاییز1390                                                

نوشته شده توسط فاطمه | |

گفت:بلند شو بیا اینجا ببینیم چه خاکی توی سرمون می ریزیم.من دست تنهایی کاری ازم ساخته نیست.نازی میگه به من چه .بگو خواهرات بیان .مگه من کلفتم ؟الی روبرویم نشسته بود .یک پیشدستی پرازمیوه جلوش گذاشته بود و داشت خودش را ویتامینه می کرد.با اشاره صورت و لب پرسید: کیه؟با لال بازی حالیش کردم: داداشمه.گفت:چرا متوجه نیستی آخه؟کجایی پَ؟الو.هول شدم گفتم:بَلو.الی کبود شد از خنده.بچه ها دور اتاق دنبال هم می دویدندو پشت سر هم فریاد می زدند:بَلو...بَلو...گفت:چه خبره اونجا؟شیش میزنی توام ها.تندی گفتم :الی خانوم و پسرش اینجان سلام میرسونن.گفت:منو باش .دوساعته دارم بادمجون واکس می زنم.دَکِش کن بره.بشین تو آژانس بیا ببینیم چه گِلی باید به سرمون بگیریم.گفتم:آخه الآن که دیره داداش . تا من برسم اونجا دیگه وقت خوابه.بزار باشه واسه ی فردا.

ساعت شش نشده بود هنوز. انگارهمه ی تنم با چسب قطره ای، کیپ شده بود به تخت.نمی توانستم تکان بخورم.صدای داداش از دیشب  توی گوشم مانده بود:پاشو دیگه.تکون بده اون گوشت و دنبه هارو.

مثل همیشه همه ی پتو را دور خودم پیچیده بودم .ناصرهردو پایش را توی شکمش جمع کرده بود و نصف کمرش هم بیرون بود.آروم لبهایم را نزدیک گوشش بردم و گفتم: بیداری؟برگشت.مثل کورها با کف دستش دنبال پتو می گشت.دامن من  را به خیال پتو کشید روی شانه اش.دامنم را کشیدم .پتو را انداختم رویش و گفتم:من دارم میرم .مواظب بچه ها باش.هما نطور که چشمهایش را بسته بود و خودش را با پتو قنداق می کرد از بین لبهای به زور باز شده اش چیزی گفت شبیه:به سلامت!

داداش دررا باز کرد .یک دست روبدوشامبر آبی پوشیده بود و با انگشت میانی اش کف سرش را می خاراند. یک چشمش باز و یک چشمش بسته بود.گفتم :سلام. آبجی نیومده؟با دست اشاره کرد بروم بالا.گفتم :کلید ندارم.سیاوش هست؟جواب نداد.پله ی سوم که بودم صدایش را شنیدم:یا جای اون خان داداشته یا جای من.مرتیکه ی الدنگ . بالا که رسیدم، کلید روی جا کفشی بود.در را باز کردم.خدایا شکرت که مامان اینجا نیست این صحنه را ببیند.تنها چیزی که من را مطمئن کرد که در را درست باز کرده ام تابلوی" وان یکاد"ی بود که همیشه روی دیوار بالای شومینه نصب بود.تعداد زیادی کتاب، وسط هال پهن بود.روی تمام کاناپه ها و مبلهای استیل  پر از لباس و لنگه های جوراب  بود. سفره ی نان که معلوم بود مدتهاست جمع نشده و نانها داخلش خشک شده بودند.جعبه های خالی پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده روی هم تلمبار شده بودند.کمی دورتر دو بالش، جلوی تلویزیون افتاده بود.یک ظرف  پراز پوست تخمه،یک زیرسیگاری که پر از ته سیگار بود،یک لپ تاپ که نیمه باز بود و بابای خشت و بی بی دل  در کنار دوتا استکان کوچک که بوی بوربن می دادند  انگارهنوز داشتند کاناستا بازی می کردند.آه خدایا.اگر مامان اینها را ببیند پایش را توی خانه نگذاشته در جا سکته می کند.گوشی تلفن را از زیر یکی از بالشها پیدا کردم .گوشی بوی استارلایت می داد وبه دهنه ی گوشی مقدار کمی رژ لب مالیده شده بود.گفتم:آبجی به خدا اینجا زلزله شده.دو سه روز کارداره.زنگ بزن سرایدار اداره تون هم  بیاد کمک.همه اش ده ساعت زمان داریم.بعد، چند ثانیه گوشی را جلوی بینی ام گرفتم و نفس کشیدم.

این بوی عطر مرا یاد آن پسرک  عاشق پیشه انداخت.همان که کنار درخت  روبروی مدرسه می ایستاد تا من تعطیل شوم .بعد از پشت سرم تا خانه چیزهایی می گفت که یک خط در میان صدای "سین" می داد ومن فقط گُر می گرفتم و بر سرعت قدمهایم می افزودم.آخرین روزهای مدرسه بود.فکر می کنم امتحان  جبر را خراب کرده بودم.با دلخوری برگه ام را دادم و باز هم او آنجا بود.تصمیمم را گرفتم.عرض خیابان را طی کردم وجلوش ایستادم.با بی رحمی تمام نگاهش کردم و تقریباً فریاد زدم :چرا دست از سرم بر نمی داری؟یادم نمی آید که چیزی گفت یا نه. فقط یک بسته ی کوچک را به طرفم گرفت.نمی دانم چه شد که بعد از آن عربده، ناگهان دلم برایش سوخت و در حالیکه زل زدم توی چشمهایش بسته را گرفتم .او رفت.برای همیشه. و من هرگز بوی آن شیشه ی کوچک عطر را فراموش نمی کنم.شیشه ای که هنوز هم نگهش داشته ام .درد فرو رفتن یک چیزی شبیه پونز توی کف پایم دوباره حواسم را متوجه اطرافم کرد.

ساعت دوازده است.داداش توی حیاط دارد به گوسفند، برگ کاهو می خوراند .پسرش بلند می گوید:بابا بسه دیگه. بیچاره دلش درد گرفته .داره تیله می شاشه.آبجی که قرار بود اولین نفر اینجا باشد، ماشینش باتری خوابانده .یک تشت آب و تاید درست کرده ام و آورده ام کنار تلویزیون.همانجا که ظرف عسل برگشته روی فرش و خانه شده دنیای مورچگان ِموریس مترلینگ!کلی سی دی و دی وی دی، روی زمین ریخته.همه را جمع میکنم و می گذارم توی کشوی دراور.بعد با ابر و اسکاچ و کف، طوری فرش را کیسه می کشم که هر کس مرا ببیند شک نمی کند که یا پدرم دلاک حمام بوده یا مادرم.زیر یکی از بالشها در کنار یک سنجاق سر زنانه دو تا فیلم هم بود.یکی از سی دی ها رویش نوشته بود:اریک کلاپتن!آه خدای من در این لحظه فقط مَستر پیس اریک کلاپتن می تواند آرامشم را برگرداند.سی دی را می گذارم توی دستگاه .کمی صبر می کنم و در حالیکه دستهایم را توی لگن، کفی می کنم گوشهایم را تیز می کنم تا تک تک یاخته هایم در اعجاز ملودی  رها شوند.هرگز فکرش را نمی کردم یک کلوزآپ از لوکیشن روشن یک فیلم پورنو ،جای ملودی کلاپتن را بگیرد آنهم درست زمانیکه در باز شد و همزمان ،آبجی و داداش با چشمهای وَق زده به صفحه  ی تلویزیون  وارد شدند، و من با همه ی توانم انگشت کفی ام را روی دکمه ی ریموتی که به طرف آنها گرفته بودم، فشار می دادم.

                                                                                                 پیشواز.

                                                                                                  تهران.تابستان 1389


 

نوشته شده توسط فاطمه | |

شاید صعود نمره ی عینک داداش اولین بهانه بود.بهانه برای تداعی "رگهای بریده "ات.چیزی که هنوزهم پررنگ ترین  رنگ قرمزی است که در پس زمینه ی ذهنم جان دارد و جان می بخشد.جان می بخشد به آن اشکهایی که بی مهابا از عمق به سطح می آیند تا در حریمت سر فرود آورند.

بابا گفت:اینو ببرش بالا .نبینه بهتره.مامان گفت:همین جا بمون.جایی نری ها خب؟

منصور یک شال سبز دور گردنش انداخته بود.دستهایش را بالا می برد و موقعی که می کوبید به سینه اش ،موهای جوگندمی اش روی پیشانی اش تکان می خوردند.داداش با پیراهن سیاه کنار درخت انجیر ایستاده بود .بدون عینک ته استکانی اش .گاهی با پشت دست اشکهایش را پاک می کرد و گاهی هم حریفشان نمی شد.بابا کنار در پارکینگ ایستاده وصورتش پر از دود اسپند بود.دستش را به سینه اش گذاشته بود و تند تند پلک میزد.

قصاب گفت:پسر اون سطل آبو بده من.

دلم می خواست نگاه کنم.اما می ترسیدم.نه از "خون" .می ترسیدم مامان بفهمد همه چیز را دیده ام.چشمهایم را بستم.تا ده شمردم و بعد باز کردم.رگهای بریده داشتند دست و پا میزدند.چشمهای توی تشت داشتند گریه می کردند و خون .خون.خون..

کفشهای سیاه ، شریان سرخ کاشیهای کف حیاط را قاب می کردند.مامان بزرگ چادرش را کشید روی صورتش و شانه هایش لرزیدند.بابا دست داداش را گرفت و آورد وسط سیاهیها و خونها .منصور دستش را بلند کرد و فریاد زد:مظلوم .

با احترام تقدیم به سردار عشق

نوشته شده توسط فاطمه | |


Design By : Night Skin